مکه براي شما! فکه براي من! بالي نمي خواهم اين پوتين هاي کهنه هم مي توانند مرا به آسمان ببرند."شهید مرتضی آوینی"
اون شب بعد از اینکه از زیارت اون شهید برگشتیم،خیلی دلم گرفت با خودم گفتم فلانی چقدر از غافله عقبی که هر چه شهدا دارن بهت چراغ نشون می دن بازم حالیت نمی شه.بعد از این اتفاقات فقط سه منطقه دیگه برای بازدید مونده بود:طلائیه،دهلاویه وچزابه...
نمی دونم چرا تو این همه منطقه که دیدن کرده بودم طلائیه یه جور دیگه بود .احساس می کردم اون گمشده ای که دارم تو طلائیه می تونم دنبالش بگردم .ولی این بار هم مثل دفعات قبل دست وپا شکسته برگشتم و...
فقط یه روز دیگه وقت داشتم تا اون چیزی و که دنبالش می گردم تو اون دو تا منطقه پیدا کنم.
اون روز چهارشنبه آخر سال بود .ما هم کم کم داشتیم می رفتیم تا ازاین مناطق خداحافظی کنیم .به دهلاویه رسیدیم .(جایی که شهید دکتر مصطفی چمران به درجه رفیع شهادت نائل شده است.)منی که اینقدر عاشق این مناطق بودم اونقدر سردرگم وکلافه شده بودم که حاضر بودم همه چیز رو رها کنم وبرگردم.همینطور که تو فکر بودم با خودم گفتم این بار شهدا رو به مادرشون حضرت فاطمه (س) قسم می دم تا شاید فرجی بشه ...
کم کم نزدیک اذان ظهر می شد وباید هر چه زودتر منطقه دهلاویه رو ترک می کردیم وبرای بازدید به منطقه چزابه می رفتیم.
چزابه...
طی این چند سالی که قسمت شده بود به این مناطق سفر کرده بودم همیشه آرزو داشتم که از منطقه چزابه هم دیدن کنم آخه یه چیزها یی از این منطقه شنیده بودم که علاقه منو به این منطقه رو دو چندان می کرد.
برنامه این بود که آخرین منطقه بازدید بیمارستان صحرایی چزابه باشه وبعد از نماز و ناهار طی مراسمی از این مناطق خداحافظی کنیم . ولی خبر نداشتیم که شهدا...
وقتی به بیمارستان صحرایی رسیدیم اونقدر حالم بد شد که فقط می خواستم هر چه زودتر همه چیز تموم بشه . پس از اینکه نماز رو خوندیم برنامه یه بار دیگه عوض شد یه منطقه دیگه برای بازدید اضافه شد چون اطراف بیمارستان پر بود از پشه هایی که اگر نیش می زدند زخم و تاول بر جای می موند تصمیم بر این شد که ما رو چند کیلومتر اون طرفتر از بیمارستان ببرن که در واقع منطقه اصلی چزابه بود.تقریبا ساعت 2 بعد از ظهر بود که به اون منطقه رسیدیم.از همون بدو ورود احساس کردم که چقدر این منطقه با دیگر مناطق فرق داره انگار می خواست یه چیزی به ما بفهمونه که مناطق دیگه این خصوصیت رو نداشتن.
قبل از ما کاروانها ی زیادی اومده بودند که همه عازم رفتن بودند.فقط کاروان ما مونده بود با کاروان بچه های کرمان.ما هم برای استراحت وناهار رفتیم داخل یه حسینیه که چند تا شهید گمنام اونجا آرمیده بودند.یه عده ای از بچه ها برای زیارت این قبور رفتند و یه عده ای هم مشغول ناهار خوردن شدند.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یه دفعه...
فکر می کردم دارم خواب می بینم.هر طرف رو که نگاه می کردم پر بود از آتش وخون.یه طرف جسدهای بچه ها افتاده بود از یه طرف هم بچه هایی که زخمی شده بودند جیغ می کشیدند.یه عده ای مثل من مات ومبهوت یه کناری ایستاده بودند.انگار شهدا هم می خواستند تو آتیش بازی چهار شنبه آخر سال سهمی داشته باشند.
اونقدر همه چیز به هم ریخته بود که خبر نداشتیم چند تا از بچه هامون پرواز کردن .فقط می دونستیم چند تااز بچه هامون زخمی شدندو حالشون خیلی وخیمه.تو اون هیاهو ذهن من فقط مشغول یه چیز بود .
چرا من پرواز نکردم.
بعد از این اتفاق سرپرست گروه به سرعت بچه ها رو از منطقه دور کرد.همه بچه ها حیرت زده بودند.هیچ کس باورش نمی شد چه اتفاقی افتاده.
عجب خداحافظی بود.برای هر کسی یه معنای خاصی داشت.برای من هم همین طور احساس می کردم چقدر می شه به شهدا نزدیک شد وچه خوب می شه با اونا ارتباط برقرار کرد.
به این نتیجه رسیدم که مگه همین طوری می شه به مقام شهادت رسید.
اینم سفر نامه 85 ،سفری که تا عمر دارم هیچ وقت یادم نمی ره و امیدوارم یه روزی هم نوبت من بشه تا شاید مثل اون بچه هایی که پرواز کردند منم لیاقت پرواز کردن رو داشته باشم.
برای شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص بچه هایی که تو این حادثه از ما جدا شدند" صلوات"