<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشق گمنام</title>
<link>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/</link>
<description> مکه براي شما! فکه براي من! بالي نمي خواهم اين پوتين هاي کهنه هم مي توانند مرا به آسمان ببرند. آويني</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 15 Aug 2007 15:23:42 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;مکه براي شما! فکه براي من! بالي نمي خواهم اين پوتين هاي کهنه هم مي توانند مرا به آسمان ببرند.&quot;شهید مرتضی آوینی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;
&lt;P align=right&gt;اون شب بعد از اینکه از زیارت اون شهید برگشتیم،خیلی دلم گرفت با خودم گفتم فلانی چقدر از غافله عقبی که هر چه شهدا دارن بهت چراغ نشون می دن بازم حالیت نمی شه.بعد از این اتفاقات فقط سه منطقه دیگه برای بازدید مونده بود:طلائیه،دهلاویه وچزابه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمی دونم چرا تو این همه منطقه که دیدن کرده بودم طلائیه یه جور دیگه بود .احساس می کردم اون گمشده ای که دارم تو طلائیه می تونم دنبالش بگردم .ولی این بار هم مثل دفعات قبل دست وپا شکسته برگشتم و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فقط یه روز دیگه وقت داشتم تا اون چیزی و که دنبالش می گردم تو اون دو تا منطقه پیدا کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اون روز چهارشنبه آخر سال بود .ما هم کم کم داشتیم می رفتیم تا ازاین مناطق خداحافظی کنیم .به دهلاویه رسیدیم .(جایی که شهید دکتر مصطفی چمران به درجه رفیع شهادت نائل شده است.)منی که اینقدر عاشق این مناطق بودم اونقدر سردرگم وکلافه شده بودم که حاضر بودم همه چیز رو رها کنم وبرگردم.همینطور که تو فکر بودم با خودم گفتم این بار شهدا رو به مادرشون حضرت فاطمه (س) قسم می دم تا شاید فرجی بشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;کم کم نزدیک اذان ظهر می شد وباید هر چه زودتر منطقه دهلاویه رو ترک می کردیم وبرای بازدید به منطقه چزابه می رفتیم.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff6600 size=6&gt;
&lt;P align=center&gt;چزابه...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;طی این چند سالی که قسمت شده بود به این مناطق سفر کرده بودم همیشه آرزو داشتم که از منطقه چزابه هم دیدن کنم آخه یه چیزها یی از این منطقه شنیده بودم که علاقه منو به این منطقه رو دو چندان می کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برنامه این بود که آخرین منطقه بازدید بیمارستان صحرایی چزابه باشه وبعد از نماز و ناهار طی مراسمی از این مناطق خداحافظی کنیم . ولی خبر نداشتیم که شهدا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;وقتی به بیمارستان صحرایی رسیدیم اونقدر حالم بد شد که فقط می خواستم هر چه زودتر همه چیز تموم بشه . پس از اینکه نماز رو خوندیم برنامه یه بار دیگه عوض شد یه منطقه دیگه برای بازدید اضافه شد چون اطراف بیمارستان پر بود از پشه هایی که اگر نیش می زدند زخم و تاول بر جای می موند تصمیم بر این شد که ما رو چند کیلومتر اون طرفتر از بیمارستان ببرن که در واقع منطقه اصلی چزابه بود.تقریبا ساعت 2 بعد از ظهر بود که به اون منطقه رسیدیم.از همون بدو ورود احساس کردم که چقدر این منطقه با دیگر مناطق فرق داره انگار می خواست یه چیزی به ما بفهمونه که مناطق دیگه این خصوصیت رو نداشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;قبل از ما کاروانها ی زیادی اومده بودند که همه عازم رفتن بودند.فقط کاروان ما مونده بود با کاروان بچه های کرمان.ما هم برای استراحت وناهار رفتیم داخل یه حسینیه که چند تا شهید گمنام اونجا آرمیده بودند.یه عده ای از بچه ها برای زیارت این قبور رفتند و یه عده ای هم مشغول ناهار خوردن شدند.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یه دفعه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;فکر می کردم دارم خواب می بینم.هر طرف رو که نگاه می کردم پر بود از آتش وخون.یه طرف جسدهای بچه ها افتاده بود از یه طرف هم بچه هایی که زخمی شده بودند جیغ می کشیدند.یه عده ای مثل من مات ومبهوت یه کناری ایستاده بودند.انگار شهدا هم می خواستند تو آتیش بازی چهار شنبه آخر سال سهمی داشته باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اونقدر همه چیز به هم ریخته بود که خبر نداشتیم چند تا از بچه هامون پرواز کردن .فقط می دونستیم چند تااز بچه هامون زخمی شدندو حالشون خیلی وخیمه.تو اون هیاهو ذهن من فقط مشغول یه چیز بود .&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=Arial size=6&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;چرا من پرواز نکردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد از این اتفاق سرپرست گروه به سرعت بچه ها رو از منطقه دور کرد.همه بچه ها حیرت زده بودند.هیچ کس باورش نمی شد چه اتفاقی افتاده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عجب خداحافظی بود.برای هر کسی یه معنای خاصی داشت.برای من هم همین طور احساس می کردم چقدر می شه به شهدا نزدیک شد وچه خوب می شه با اونا ارتباط برقرار کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;به این نتیجه رسیدم که مگه همین طوری می شه به مقام شهادت رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اینم سفر نامه 85 ،سفری که تا عمر دارم هیچ وقت یادم نمی ره و امیدوارم یه روزی هم نوبت من بشه تا شاید مثل اون بچه هایی که پرواز کردند منم لیاقت پرواز کردن رو داشته باشم.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT face=Arial size=5&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;برای شادی ارواح طیبه شهدا به خصوص بچه هایی که تو این حادثه از ما جدا شدند&quot; صلوات&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 314px; HEIGHT: 224px&quot; height=132 src=&quot;file:///H:/مذهبی/006%5B2%5D.jpg&quot; width=314&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;&lt;/I&gt;&lt;/U&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 15 Aug 2007 15:23:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshghe-g0msh0de&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>eshghe-g0msh0de</dc:creator>
<guid>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0000 size=3&gt;پندار ما این است که شهدا مرده اند وما زنده ایم ،اما حقیقت این است که شهدا زنده اند و زمان ما را با خود برده است &quot;شهید مرتضی آوینی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بعد از برگشتن از این سفر مرتبا از خودم می پرسم که شهدا چی می خواستن به من بگن یا اینکه منو می خواستن کجا ببرن ،ولی تا الان به هیچ نتیجه ای نرسیدم با خودم گفتم چند تا از نشونه های این سفر رو که شهدا به من نشون دادن بنویسم تا شاید کسی بخونه و بتونه بهم کمک کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بعد از اینکه راهی سفر جنوب شدیم از یه سری از مناطق مثل دوکوهه،هویزه و... دیدن کردیم قرار شد ما رو به شلمچه ببرن.طی دو سه سفری که قبلا به این منطقه داشتم از دو منطقه خیلی خوشم اومد. یکی طلائیه ودیگری شلمچه.خلاصه با ناباوری به منطقه شلمچه رسیدیم.سرپرست گروه درهمان ابتدا به ما گفت که فقط دو ساعت وقت داریم وباید هر چه زودتر به اهواز برگردیم تا به برنامه های بعدی برسیم.منم با خودم گفتم چاره ای نیست از گروه جدا می شمو وبرا خودم می رم می گردم .ولی نمی دونم چرا پاهام راضی نمی شد و انگار می خواست منو به یه جایی ببره که طی این چند سال ندیده بودم .یه دفعه دیدم با گروه تو یه منطقه ای نشستم که تا حالا نرفته بودم.نه من بلکه هیچ کدوم از بچه های گروه نمی تونستن از اونجا پاشن .انگار این خاکها یه چیزی می خواستن به ما بگن .نزدیکای غروب بود وما باید کم کم ازشلمچه خداحافظی می کردیم که ناگهان یه راوی اومد و گفت :قبل از اینکه برین بذارین براتون یه قصه بگم اون گفت:حدود ده پانزده ساله که هرچه از خدا وشهدا التماس می کردیم تا شهدایی رو که اینجا پنهانن رو به ما نشون بدن هیچ اتفاقی نمی افتاد ولی دیشب با تعجب موفق شدیم یه شهید از این منطقه پیدا کنیم .جالبترین قسمت سخنان راوی این بود که اون شهید مشهدیه(آخه کاروان ما از طرف مشهد عازم این سفر شده بود)واون جایی که ما نشسته بودیم جایی بود که بچه های خراسان عملیات کرده بودند.اونجا بود که فهمیدم شهدا واقعا زنده اند و هوای ما رو همه جوره دارن ولی هر چی فکر کردم به هیچ نتیجه ای نرسیدم که چرا بین این همه گروه آدما شهدا به ما این نشونه رو دادن .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;خلاصه همه بچه های گروه اونقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودند که تا ساعت 9 شب همونجا موندیم وجای شما خالی نماز جماعت رو روی اون خاکها و روبروی حرم امام حسین(ع) زیارت عاشورا رو خوندیم وبا دلتنگی زیاد اونجا رو رها کردیم وبرگشتیم....&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;هنوز هیچ کس حادثه شب پیش رو فراموش نکرده بود که سرپرست گروه یه چیزی گفت که همه موندیم.قرار بود ما رو ببرن سردشت تا از جانبازای شیمیایی دیدن کنیم.ولی به یکباره برنامه سفرمون عوض شد وشهدا یه بار دیگه خواستند که ذهن ما رو متوجه خودشون کنن.روحانی گروه حرف خیلی قشنگی زد .اون گفت:این سفر سفریه که شاید سرنوشتتون رو عوض کنه.پس توجه بیشتری داشته باشین.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;آره،همون شهید مشهدی خواسته بود ما رو ببینه.وقتی گفتند که می خوان ما رو ببرن معراج شهدا تا اون شهید رو زیارت کنیم با خودم گفتم امشب از اون شبهاییه که اون حاجتی رو که سالها خواستم ولی بهش نرسیدم رو با ید از این شهید بگیرم ولی...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Aug 2007 13:20:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshghe-g0msh0de&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>eshghe-g0msh0de</dc:creator>
<guid>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفرنامه دیار عشق(اسفند85)</title>
<link>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc33 size=4&gt;درابتدای این وبلاگ می خوام خاطراتی رو از یه سفر بنویسم که برای خودم با اینکه بار اولم نبود خیلی جالب بودند وسراسر این سفرپر از اتفاقاتی بود که هنوز هم یادآوری آنها برایم جالبه وتا آخر عمر هم فراموشم نمی شه امیدوارم شما هم خوشتون بیاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc33 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc33 size=4&gt;از وقتی که پام به دانشگاه رسیده بود آرزوم این بود که یه سفر برم جنوب اونم دانشجویی.سال اول هرچی بود قسمت نشد که برم بنابراین سال دوم تصمیم گرفتم هرجوری که شده به این آرزوم برسم تا قبل از امسال دانشگاه بچه ها رو بین تعطیلات دو ترم یعنی بهمن ماه می برد ولی امسال تصمیم گرفته شد که آخر اسفندماه بچه ها به این سفر برند .منم از یه بابت خوشحال بودم واز یه بابت ناراحت .خوشحال به خاطر اینکه تعداد بچه ها کمتر می شه و ناراحت از بابت اینکه اگه می رفتم ممکن بود روز اول عید خونه نباشمو وبه خاطر همین خانواده ام اجازه نمی دادن خلاصه هر جوری که بود منو چند تا دیگه از بچه ها رفتیم بسیج دانشکده وثبت نام کردیم ولی به ما گفتند چون دیر اومدین اسم شما جز ذخیره هاست و باید منتظر بمونین.بالاخره بعد از یکی دوهفته اسامی نهایی رو اعلام کردند وبا کمال تعجب دیدم اسم همه دوستام تو لیسته به جز من .با خودم گفتم شاید امسال هم قسمت نیست که به سفر جنوب برم وبا ناامیدی تصمیم گرفتم که دیگه در مورد این موضوع فکر نکنم.ولی نمی دونم چی شد که نشستمو برا یکی از دوستای صمیمیم درد دل کردم دوستم هم که می دونست چقدر دوست دارم به این سفر برم جای خودشو به من داد ومنم خوشحال از اینکه بالاخره می تونم به این سفر برم با خوشحالی به بسیج رفتم .بعداز مطرح کردن این موضوع مسئول بسیج مخالفت کرد وگفت این طوری حق بچه های دیگه که قبل از شما هستند ضایع می شه .اینم دومین بار بود که ناامید شدم وبا ناراحتی زیاد به خوابگاه برگشتم وتصمیم گرفتم که بعد از اتمام کلاسها فوری بلیط بگیرم و به شهرمون برگردم .تو این فکرها بودم که یه دفعه تلفن به صدا در اومد وبدون این که کسی منو صدا بزنه رفتمو تلفنو جواب دادم اصلا باورم نمی شد مسئول بسیج بود که به من گفت فلانی اسمت برای سفر جنوب در اومده....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc33 size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc33 size=4&gt;تو این سفر این اولین معجزه یا بهتر بگم اولین نشونه ای بود که شهدا به من دادند و می خواستند به من بفهمونن که این سفر یه سفر معمولی نیست و با تمام سفرهایی که تا به حال رفتم فرق داره ...ادامه در آپ بعد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#00cc33 size=4&gt;&lt;IMG height=327 src=&quot;file:///H:/مذهبی/karbala3.jpg&quot; width=431&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 14:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshghe-g0msh0de&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>eshghe-g0msh0de</dc:creator>
<guid>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بسم رب الشهدا والصدیقین...</title>
<link>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;شهيد سيد مرتضي آويني : الهي اگر جز سوختگان را به ضيافت عنداللهي نمي‌خواني، ما را بسوز آنچنان که هيچ‌کس را آنگونه نسوخته باشي&lt;FONT face=Arial&gt;. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.aviny.com/Album/AVINY/AKS/images/AVINI___3.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/B&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Aug 2007 15:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=eshghe-g0msh0de&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>eshghe-g0msh0de</dc:creator>
<guid>http://eshghe-g0msh0de.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
